مردمي با اين مصيبتها
Thursday, January 10th, 2008
گوشه پياده رو خوابش برده بود، به ديوار تكيه داده بود اما گردنش كج افتاده بود. شلوار مشكي، پيراهن سرمه اي و كت آبي نفتي رنگ و رو رفته اي به تن داشت. كمي پول خرد، چند تا اسكناس و يك دفترچه قرض الحسنه بانك با پانصد تومان موجودي كه دور و برش افتاده بود همه آنچه بود كه داشت. شايد حساب پس انداز را به اميد بردن جايزه اي كه چاره مشكلاتش باشد نگه داشته بود. البته مطمئناٌ طمع بردن بنز الگانس و ماكسيما نداشت، شايد چون فكر مي كرد براي او تبديل به پول كردن چنين جايزه هايي هم سخت باشد و هم آنهمه پول را نمي دانست چه بكند. شايد اوج آرزوي او بردن مقداري پول بود، يا چند سكه طلا، يا حتي فقط يكي كه اندك پولي به دست آورد. پيرمرد حتي نمي دانست كه با آن موجودي پانصد توماني در قرعه كشي هم نمي تواند شركت كند
از اين همه كه بگذريم در جيب كتش چيزي داشت كه حاضرنبود به هيچ قيمتي آن را از دست بدهد. او كه وقتي به پولهايش دست مي زدي يا دفترچه پس اندازش را برمي داشتي گوشه چشمي هم باز نمي كرد با كوچكترين اشاره به شناسنامه اش، موجودي با ارزش درون جيبش، براق مي شد. چيزي كه نمي خواست كه كوچكترين چشم زخمي متوجه آن شود شناسنامه اش بود. پيرمرد نمي خواست اگر كنار خيابان مرگش رسيد ناشناس و گمنام باشد، پيرمرد شناسنامه اش را مي خواست تا دم مرگ تا نامش روي سنگ قبرش حك شود
متن بالا به گواه تاريخ پايين آن در دستنوشته هايم متعلق به فروردين ماه 1383 است، همان وقت كه بنز الگانس جايزه بانك تجارت هنوز موضوع داغ روز بود. هر چه فرار مي كردم از گذاشتن اين يادداشت در وبلاگ، كه تلخ است، خودش را تحميل مي كرد. شايد دليل اينكه دست آخر تاب نياوردم اين نوشته را اينجا نياورم اين بود كه در سرماي اين چند روز بسيار به خيابان خوابهايي كه هر ساله تعداد زيادي از آنها در سرماي زمستان به خواب ابدي فرومي روند فكر كردم، كه البته امسال به گفته شهردار قاليباف كسي از كارتن خوابهاي كنار خيابان از سرما جان نداده و من هم خوشبختانه در جايي خبري نديدم كه ناقض حرف سردار شهردار باشد. وقتي كه در حال جستجو بودم در مورد خيابان خوابها و گرم خانه هايي كه آنها را در اين شبهاي سرد پناه مي دهد دو گزارش در بي بي سي فارسي ديدم يكي به تاريخ آبان سال گذشته و ديگري آذر امسال. دو گزارشي كه به موضوع نه چندان مربوط است و نه خيلي بي ربط، اما هر چه هست به احوالات انسانهايي اشاره دارد كه عنوانهاي خيابان خواب و خياباني را با خود دارند. يكي در مورد دختركي كه از 9 سالگي به اجبار خانواده و به سان زنان خياباني خودفروشي مي كرده و ماجراها بر او رفته تا از حكم اعدام رهايي جسته و حالا كه 22 سال دارد بارقه هايي از اميد در زندگيش تابيدن گرفته است. پيگير احوال ليلا تا زماني كه تبرئه شد بودم اما پس از آن خبري نديدم، يا نبود يا من نديدم كه حالا اين گزارش اخبار جديدي از اوست. گزارش ديگر در مورد سراي احسان كهريزك است كه نگهدار 129 زن خياباني و خيابان خواب است كه ديگر به بسياري دلايل كسي سراغشان را از كسي نمي گيرد. پيشنهاد مي كنم بخوانيد اين دو گزارش را، هر چند كه لرزه بر اندام مي اندازد اگر ذره اي نوع دوستي در وجود باشد
پي نوشت: نظرات كساني كه خواننده مطالب هستند يقيناٌ كمك حالم خواهد بود در ادامه نوشتن، خواهش مي كنم اين كمك را دريغ نكنيد