Sunday, March 14th, 2010

حکایت بسته و توقیف شدن روزنامه ها و مجلات موضوع تازه ای نیست، هم مردم به آن عادت کرده اند هم روزنامه نگاران. روزنامه خوانان جدی یعنی کسانی که برایشان محتوای صفحات و مقالات روزنامه مهمتر از تعداد صفحات آگهی های آن باشد و برخوردشان با روزنامه بیش از صرفاً ورق زدن آن و خواندن تیترهاست یاد گرفته اند که چگونه تا روزنامه مورد علاقه شان توقیف شد مقالات مورد نظر خود را دریک نشریه جدید پیدا کنند و روزنامه نگاران هم کوچ دسته جمعی از کار کردن ذیل یک نام به نام دیگر را از بر هستند. در این میان فقط چند روز و هفته ای شاید طول می کشد تا این دو یار همیشگی-روزنامه خوان و روزنامه نویس- محل ملاقات جدید را بیابند. اگر شما هم از آن گروه مقاله خوان جدی هستید، اگر مقالات ضمیمه روزنامه اعتماد، هفته نامه شهروند امروز و هفته نامه ایران دخت باب طبعتان بود و اگر به مباحث علوم انسانی، فلسفه سیاسی، فلسفه علم و…علاقه مندید مژده باد که همان گروه نویسندگانی که جراید فوق الذکر را منتشر می کردند این بار در ماهنامه مهرنامه گردهم آمده اند. سردبیر مهرنامه محمد قوچانی است و در اولین سرمقاله که با عنوان “تفسیرجهان به جای تغییر جهان” نوشته رسالت مهرنامه را ترویج دانشوری ذکر کرده است. تأثیر توقیف ایران دخت را نیز در مهرنامه از آنجا میتوان دید که مباحث آن بیشتر در حوزه نظری است و باز به نقل از سردبیر قصد پرداختن به مصادیق را ندارد. حجم مطالب خواندنی مجله به طریق مألوف نشریاتی که قوچانی سردبیری آن را به عهده داشته زیاد است اما تا اول اردیبهشت که شماره دوم منتشر می شود برای خواندنش فرصت دارید. مهرنامه با قیمت چهارهزار تومان و در یکصد و نود و شش صفحه به اضافه چهل و هشت صفحه ضمیمه از دکه های مطبوعاتی قابل تهیه است.
Posted in Art & Culture, Social | 335 Comments »
Saturday, February 27th, 2010
یکی از بزرگترین مشکلاتی که به صورت تدریجی ولی بسیار عمیق گریبانگیر جوامعی که در آنها مشکل آزادی بیان وجود دارد میشود خودسانسوری است. بنا به تعریف، خودسانسوری، خودداری یک رسانه از انتشار اخبار یا سایر موارد بدون اعمال فشار مستقیم سانسور است به جهت پیشگیری از مشکلات محتمل ناشی از فشارهای سیاسی و مذهبی. به عبارت دیگر نگفتن برای ماندن و بقا.
معمولاً خود سانسوری در مواقعی پیش می آید که مطرح کردن موضوع به دلیل فشار سیاسی دولت حاکم و یا مثلاً حساسیتهای مذهبی تبعاتی سنگین-حتی تا حد مرگ- برای بیان کننده موضوع یا تولید کننده محتوا در بر داشته باشد.
در حالت دیگر خودسانسوری در مواردی صورت می گیرد که موضوع در ارتباط با تحمیلهای زاییده از قوانین اخلاق عمومی که در فرهنگ جامعه جایگاه یافته اند باشد. این موارد که از آن تعبیر به «عرف» میشود به دلیل تبدیل به نوعی «وجدان عمومی» نقشی پیچیدهتر از سانسورهای دولتی دارند و در فرهنگ عامه ایرانی موارد فراوانی از آن را میتوان یافت.
خودسانسوری موضوعی تازه نیست و در طول تاریخ هر جا که فشاری برای محدود کردن جامعه از دسترسی به آگاهی وجود داشته «پوشیده نویسی» گریبان روشنفکران و تولیدکنندگان محتواهای فرهنگی را گرفته است. در بسیاری موارد این افراد برای فرار از خودسانسوری شدید و یا برای اینکه حتی اگر به صورت حداقلی هم که شده عقاید خود را ابراز کنند به سمبلیسم رو آورده اند و با قراردادن غرض اصلی در پوششی از نمادها و استعارات سعی در رساندن پیام به صورت غیرمستقیم داشته اند. افرادی هم بوده اند که بی توجه به فشار سانسور و با اگاهی از تبعات احتمالی دست به انتشار اخبار و عقاید خود به صورت شفاف و بی پرده زده- اند.
خودسانسوری همچنین از آفتهای بزرگ خلاقیت است. خلاقیت و هنر زمانی شکوفا میشود که خالق اثر بی دغدغه و بدون نگرانی از اینکه گفتن مطلبی یا مطرح کردن موضوع چه تبعاتی می تواند داشته باشد صرفاً به اثر خود فکر کند. محصور کردن هنرمند و نویسنده در چارچوب خطوط قرمز و بایدها و نبایدها دست وی را برای به پرواز درآوردن اندیشه اش می بندد و طبیعتاً نویسنده نمی تواند آنچه در ذهن دارد اجرا کند. اگر هم که بی توجه به خطوط قرمز باشد تیغ سانسور جراحات خود را بر پیکره اثرش وارد خواهد آورد. در این حالت نیز انتخاب بین انتشار اثر مجروح و یا جلوگیری از انتشار خواهد بود به این امید که روزی بتوان آن را آنگونه که هست منتشر کرد که راه اخیر در مورد آثاری که مربوط به دوره یا برهه خاصی میشوند باعث نابودی اثر خواهد شد و یا در بهترین حالت تبدیل به توضیح و تفسیری از یک مقطع تاریخی پس از گذشت آن دوره خواهد شد که بیش از روشنگری اجتماعی نقش روایت آنچه گذشته خواهد یافت.
مدتی مشغول نگارش داستان کوتاهی برای وبلاگ بودم که شرح حالی بود از اکثریت جامعه و نیز مناظره ای در خیابان بین پنج نفر با دیدگاههای مختلف در مورد آنچه در ماههای گذشته رخ داده است که متاسفانه به دلایلی! از انتشار آن در اینجا معذورم. سعی کردم خودسانسوری کنم نشد، خواستم دل به دریا بزنم نتوانستم. هر چند فکر می کنم که داستان نگاهی کاملاً بیطرفانه دارد اما دیدم که آن هم جرم است، در این روزگار بیطرف هم نمی توان بود، مجبوری که طرفدار باشی و فقط طرفدار آنکه حاکم است در غیر اینصورت یا باید سکوت کنی یا حسابت احتمالاً با کرام الکاتبین است. اینگونه است که آخرین سنگر سکوت میشود. امیدوارم که روزی هر کسی بی نگرانی بتواند آنچه در ذهن دارد بیان کند. تنها روزی واقعاً آزاد هستیم که آزاد بودن برایمان اینقدر بدیهی باشد که نعمت محسوب نشود.
Posted in Social, View | No Comments »